تبليغاتX
ماداتكو (روزنوشت‌هاي كودكان دهه‌ي 60)
ماداتكو (روزنوشت‌هاي كودكان دهه‌ي 60)



نه؟

چو خواهي كه تخت تو گيرد فروغ                                    زبان را مگردان به گرد دروغ

فردوسي

چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390  توسط كودكان دهه 60  |

 

اين بهمن

بهمن نود...:

1:اصغر فرهادي و دو اسكار نامزدي+چندين موفقيت ديگه كه مهمتر ازهمش:كيف كردن تماشاگر بعد ازديدن فيلمشه...

2به1:كل مجموعه تصميم ساز و تصميم گير سينماي ما وانگار نه انگار كه هيچ!بلكه عجب گيري افتادن با اين موفقيت بدموقع!

2:دلار وسكه و اقتصاد وكارو بار كه تعطيل!همراه با چاشني دلهره وتشويش و سرگرداني

3به 2:مسولان محترم وسفر هاي قشنگ و خواب بانك مركزي و بساط نمايندگي ونمايندگان ومجلس و باقي قضايا

تبصره:راستي مگه راي ميديم به نماينده كه كي چكار كنه؟؟ اصلا...هيچي..

3:انگار همين ديروز بود...همه چي نصفه ونيمه حداقل جهتش! سرجاش بود ولي چقدر سريع تمام تخيلات آينده رو با شديدترين شكلش روبه رومون ميبينيم

4به 3: صداي خسته ودردآلود قشر آسيب پذير: انصافا بس نيست؟؟...بس كنيد... بس كنيد

ا.ش

چهارشنبه پنجم بهمن 1390  توسط كودكان دهه 60  |

 

پوزش و اصلاح وتوضيح

بادرود.پس از مراجعه مجددم به ماداتكو، و اشاره تيتروار به آنچه عامل نبودن بوده! ظاهرا موجب رنجش (رها)اين قديمي ترين  يار وهمراه ماداتكو،شدم كه همين جا عرض ميكنم:عذر تقصير! منظورم از دهه شصت يعني دهه شصت+همه اونايي كه دهه شصت رو خوب درك ميكنن ومي فهمنشون .درست مثل (رها) كه انصافا پا به پاي ماداتكو وحتي گاها جلوتر از اون پيگير مطالب بوده وهست.و ديگه اينكه ، ضروريه خدمت (رها) عرض كنم: مواردي كه تو نوشته بهشون اشاره شده  وسر ما آوار شد!فكر نكنم سر خيليا اومده باشه !حداقل همش با هم وهمزمان ،بعيد مي دونم سر هيچ آدم ديگه اي اومده باشه!! حالا كه تموم شده، كم كم ميگم و قضاوت  خواهيد كرد...از حامد هم بخواي شايد بتونه تو همين ماداتكو برات توصيف كنه.اميدوارم باز هم (رها)رو با ماداتكو والبته به دور از دلشكستگي ببينيم.

ا.ش

دوشنبه سی ام آبان 1390  توسط كودكان دهه 60  |

 

شونه هاي خسته وچشماي غضب آلود

دويست وهشتاد ونه روز از اخرين حضورم تو ماداتكو گذشته...نيمه آبان نود شده...بارون مرد ومردونه داره مي باره...امسال پاييزش دقيقا مثل پاييزاي قديمه...انگار همين ديروز بود،پاييز 87...باحامد اومديم تو اين دنياي مجازي چند كلمه از دل دهه شصتيا بگيم...از همه چيز وهمه جانوشتيم وبا شنيدن حرف رفقا، دل گرم به نوشتن بوديم...تا به خودم اومدم،ديدم بدجوري شلوغ شدم وروز به روز هم درجه اش رفت بالا!...حامد هم تا اومد ببينه كجام،ديد خودش هم اون داخله!!...زمانم كم شد وحرفام رفت تو انباري دلم...فضاها عوض شد...تلفن واينترنت و...تعطيل!...يه جورايي مارو هم نبود!...قشنگ دهه شصتانه،پيگير و درگير بودم...(قصه اش درازه! ميگم براتون) ناراضي نيستم ولي از كم نوشتن ونديدنتون به شدت دل آزرده ام...خيلي حرف تو دلم مونده،كه انباري جوابشون كرده!اونم تو اين بارون!!...از كجاش بگم،چطور شروع كنم...منصفانه اينه كه از قديمي ترين جنس اين انبار289روزه شروع كنم:

جاتون خالي(ولي نه!انصافا دشمنم باد به اين روزايي كه من بودم!) صندلي هاي نرم و باد كولر وگرماي شوفاژ اتاقهاي رنگ كرمي رو ول كردم كه كار آفرين شم! آفريديم ولي تو كف آفرينش موندم!!... همزمانش،دوباره سرباز شدم ولي نمي دونم چرا اين افتخار مقدس بودنش رو هركاري كردم،حس نكردم!...همزمان با اين همزماني دومي!باهزاربدبختي وتلاش(سكوت صداي آذر87)رو آوردم پيش خودم ولي دو تاي اولي مجال باور اين سومي رو هنوز هم بهم ندادن...مستاجر شدم ولي اين يكيو قشنگ حس كردم!!...اين وسط،حال و روز برگه اي كه خرداد88انداختم تو يه صندوق كدر ،خواب رو ازسرم پروند!...همه اينا رو هرجور كه بود ردكردم وسرفرصت قضاياشو ن رو براتون ميگم ولي...آخراين قصه غيبت ما بدجوري حالمو گرفت كه اين يكي رو ديگه نشد رد كنم...همشو قبول كردم و جنگيدم ولي: رفتن ناگهاني (شيخ )تو برنامه نبود...هيچكدوم قضايا تو برنامه نبود، ولي اين يكي ديگه امكان مقاومت رو ازبين برد واين همه درد منه...اينكه:حريفت نه قابل ديدن باشه ونه قابل شناسايي بدجوري حال آدم رو ميگيره...قيافت ميشه عينهو :(دايي تو زير تيغ ، كلاه به سر ولي بادستي كه آمادس ورشداره و نميشه! شونه هاي خسته ولي هنوز استوار رو چهارستون بدن،  چشماي پف كرده از اشك پنهاني ولي  وغضب آلود از اين بساط ...اون موقعي كه نزديكاي در حياط مي شد تا دري رو باز كنه كه معلوم نبود پشتش چه روزگاري خوابيده...)...اين يه قلمو اگه نبود:امروز شونه هام خسته بود، دلم هم پربود،كلي هم نق برا زدن داشتم ولي...چشام ديگه پف كرده از گريه پنهاني ولي غضب آلود، نبود...نامرديه،حقم اين نبود.

پي نوشت:

 اهالي ماداتكو! بلندشيد بيايد، ببينيد كه چقدر دلمون پره وگوشمون محتاج شنيدن درد دل رفقاي دهه شصته

ا.ش

شنبه چهاردهم آبان 1390  توسط كودكان دهه 60  |

 

فصل چمدان




نيمی از سنگ‌ها، صخره‌ها، کوهستان را گذاشته‌ام
با دره‌هايش، پياله‌های شير
به خاطر پسرم
نيم ديگر کوهستان، وقف باران است
...
و می‌بخشم به پرندگان
رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها
به يوزپلنگانی که با من دويده‌اند
غار و قنديل‌های آهک و تنهايی
و بوی باغچه را
به فصل‌هايی که می‌آيند
بعد از من..

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند- بیژن نجدی- نشر مرکز- چاپ ششم- ۱۳۸۴- تهران


1- دوستي مي‌گفت خوبي اين مجازستان  در همين تنهايی پر هياهويی‌ست که برايمان می‌سازد. زند‌گی هرروزه‌ای که با يک کليک آغاز می‌شود و با يک کليک تمام. زند‌گی‌های مشترک و نامشترکی که گاه به يک سيم بند است. معاشرت‌های بی‌وقت با آدم‌های بی‌وقت. هر کدام نشسته‌ايم در تنهايی‌مان، سرمان به کارمان گرم است، چای‌مان را می‌خوريم، گپ‌مان را هم می‌زنيم، لابد زند‌گی‌مان را هم می‌کنيم. جالبی‌‌اش اما همين زند‌گی‌های مشترک مجازی‌ست که يک‌وقت‌هايی می‌چربد به زندگی‌های مشترک غير مجازی‌مان. که آدم آن طرف سيم را بيشتر می‌شناسيم تا آدم اتاق کناری را. يا لابد آن‌قدر که در طول روز با آدمک‌های سيمی‌مان معاشرت می‌کنيم، با آدم‌های گوشت و پوست‌دارمان نهخوبی‌‌اش  اين‌ست که زندگی‌های مجازی، زندگی‌های تقديری نيستند. اختيار آدم دست خودش است که باشد يا نباشد. می‌شود با يک دکمه‌ی ديليت خودکشی کرد و تبديل شد به يک روح که فقط نگاه می‌کند بی‌که رد پايش جايی باقی بماند. می‌شود حتي با يک دکمه‌ی ديليت خودکشی‌تر کرد و بی‌خيال مجازستان شد انگار که هيچ‌وقت وجود نداشته‌اي از اساس. آدم‌ها را با يک دکمه می‌شود حذف‌شان کرد، می‌شود وارد زندگی‌شان کرد، می‌شود وارد زندگی‌شان شد، می‌شود حتي هی آدم جديدتر اختراع کرد!...
همين‌هاست که آدم را می‌نشاند پای اين جعبه‌ی جادو. وارد اجتماعی می‌شوی پر از ماجرا و آدم و غم و شادي و چه و چه، بی‌آن‌که تنهايی‌ات را به خطر انداخته باشی. بی‌که خلوتت را به حراج گذاشته باشی. آدم را دچار حس خود-خدا-بينی می‌کند يک‌جورهايی.


2- به اين فکر می کنم که بعضی آدمها در زندگي‌شان از چه سعادتی برخوردار میشوند. اینکه جایی با صدای بلند به آدمهایی كه اطرافشان بودند بگويند که چقدر برايشان معنا داشتند و چه تاثیری درزندگیشان گذاشتند. حال در يك سخنرانی باشد يا مثلن یا درمقدمه ی يك کتاب (لحظات پاياني زندگي ديگران يادتان آمد؟). هميشه دلم می خواست همچین فرصتی داشته  باشم. دلم می خواهد یه جایی قید کنم که هرگز کینه ای در زندگیم ماندگار نشد. بگويم که چقدر آدمهایی که در زندگیم آمده‌اند از دوست و آشنا و رهگذر چقدر برام عزیز بودند. که هر کدامشان فرصت منحصر به فردی به من دادند. که من همیشه آن  آدم لايقي نبودم که قدر این فرصتها را بدانم. که  گاه رنجاندمشان  با بی اعتنایی و يا  لاابالی‌گریم. این وسط کسی که چیزی از دست داده مطمئنن من بودم. ..دلم می خواست جایی می توانستم به تک تک آدمهایی که دوستشان داشتم و دارم(كاش تو هم اين را مي‌خواندي...) و دوستم دارند بگويم که چقدر برايم مهم بودند. چقدر دلتنگشان مي‌شوم (کاش همیشه فقط دلتنگ کسی بشویم که زنده‌ است و فقط ما دیگر هیچوقت نمی‌بینیمش) كاش مي‌شد...

باز اسفند شد و من...


3-  چقدر به این پست فکر کردم. هزار جور در  ذهنم نوشتمش. آخرين پستم در ماداتكو... به قول بامداد در آخرين پست وبلاگش حرف‌های آدم‌ها یکجایی تمام می‌شود. اما من حرف‌هايم تمام نشده فقط  در زندگي لحظاتي پيش مي‌آيد كه آدم احساس مي‌كند زمانش رسيده كوله‌ات را برداري و  بي‌خبر دل بسپري به سفري تازه (يا مرحله‌اي ديگر) مثل تريستان (برد پيت عزيز)در  افسانه‌هاي خزان و يا همه‌ي سفرهاي بنجامين باتن (ايضن) خودمان...من هم كه در زندگي‌ام از اين جنس دل كندن‌ها و رفتن‌ها كم نداشته‌ام...


چیزهای مهمی پای این وبلاگ گذاشتم. و اگر بی‌انصاف نباشم شاید باید بگویم چیزهای مهمی هم همین جا برداشت شده. وقتی اینجا به‌روز مي‌شد یعنی چیز مهمی سرجایش بود. من در این لحظات غريب آخر سال و (آخر اين دهه حتي) - وسط اين روزهای باراني و پر طراوت بهترين ماه خدا، اسفند! –
از دوستم، ا.ش، و حتي رفيق هم‌سقف و هم‌خانه‌اش، آذر، مي‌خواهم چراغ‌هاي اين شهر بي‌دروغ را با همه‌ی بیم‌ها و امیدها، خوشی‌ها و حسرت‌هایش روشن نگه‌دارند...



4-  جاده‌ها هميشه هم نمی‌روند

گاهی برمی‌گردند تو را با خود ببرند

 فصل چمدان رسيده...


5- بشنويد


حامد


- - - - - - - - - - - - - - - - - -

‌پي‌نوشت:

عكس‌ها از مورد عجيب بنجامين باتن 




یکشنبه پانزدهم اسفند 1389  توسط كودكان دهه 60  |

 





دوشنبه نهم اسفند 1389  توسط كودكان دهه 60  |

 

دکان می فروش

 آغاز: سپاس خدای بزرگ را که مجال دیدار رستاخیز این جهانی، نصیب ما کرد...


1) از رنجی که می بریم:

ز آب دیده بشوییم خرقه ها از می                          که موسم ورع و روزگار پرهیز است

2)پایان آنچه بر ما گذشت :

منی که نام شراب از کتاب می شستم                                زمانه ،کاتب دکان می فروشم کرد!

3)درد دوران:

بدان بی بها ناسزاوار پوست                                   پدید آمد آوای دشمن ز دوست

پی نوشت:

الف)حیف که :در طریقت ما علاوه بر کافری بودن رنجیدن ،رنجاندن نیز کافریست والبته مهمتر  اینکه... وگرنه مستقیم پرده از راز دل بر می داشتم و مزاحم شعرای گرانقدر نمی شدم!...

ب)سپاس از حامد و تلاش بسیارش در این همه نبودن های موجه من! که خیلی وقته چوب خط موجه بودنش هم پر شده...ماداتکوی دو ،با حامد ایمانی و همت عالی او سرپا بوده و...

ج)تونس،مصر،بحرین،لیبی،اردن،یمن،...هیچی!...دنبال فعل این جمله بی ساختار و لی سخت آشنا، می گردم.

د)سخن پایان:آقا حامد، از حرف اون فالگیر خیلی ناراحت  نباش، من احتمالا شخص مورد نظر اونو می شناسم!! شاید منظور اون...

ا.ش

یکشنبه هشتم اسفند 1389  توسط كودكان دهه 60  |

 

 

 

 

نه؟
اين بهمن
پوزش و اصلاح وتوضيح
شونه هاي خسته وچشماي غضب آلود
فصل چمدان
دکان می فروش
هرکس برای خودش یکی دو کوچه و خیابان دارد
*تو را نمی بخشند که بی گناهی، و بخشش سزایِ پاکان نیست
عاقبت اين فيلم‌ها اين كتاب‌ها نابودمان خواهند كرد

 

بهمن 1390
آبان 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388

 

 

دفترهاي سپيد بي‌گناهي
روزنامه شرق
شركت فرهنگي هنري دل آواز
نشر چشمه
نشر نيلا
نشر قطره
نشر ماهي
نشر فرهنگ معاصر
نشر اميركبير
نشر ثالث
مؤسسه شهر كتاب
ادبيات ما
فيروزه
راديو زمانه
شمال از شمال غربي
آقا اجازه؟
ديباچه
هزار كتاب
باشگاه كتاب
فرهاداتا
سيب گاززده
بر ساحل سلامت
یادداشت های يك دختر ترشيده
امير مهدي حقيقت
ترانه علي دوستي
نوشته‌هاي مسيح علي‌نژاد
پريزا
چگونگی کنار آمدن با یک عصر بارانی
اوايل كوچك بود
متولد ماه مهر
با من از مهر سخن بگوئید
ویستا
کوچه بن بست
من زنم
نت فالش
آواژه
زندگی زیر چتر عشق
Scent Of A Man
هواي تازه
بی گاهه هایی از آرش میرسنجری
فریاد
حس یک زن
آدرينا
دیواری برای آزادی
از سنگ تا الماس
پيشنهاد جدايي
کتیبه
من و زندگي
چیتای کُفر
نیم نگاهی کال
کافه آنتیک
حرفهای ما هنوز ناتمام
هذیون
موج خاموش
به عشق صبح آزادي
من پر از فانوسم
فلاني
متن هایی برای هیچ
موسیقی اصیل ایرانی
سیسیلیا نامه
پروانه‌هاي خيال
پرواز اندیشه
كف دست
دارك فيلم
فرزندان كوير
IQ

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

ابزار رایگان وبلاگ